تبليغاتX
دیار الوند
            الونـــــــــد

كلاه قاضي تو بنــازم عــــزيزه ، قشنگترينه

پر غـــرور و با صلابت همنشين شـــاه نشينه

شاه نشين نگاش به يخچال  خالي از غرور و قهـره

آخه ميـــدونه كه يخچال اولينه ، بـــام شهره

كاسه قشنگ يخچــال چشمــه رودي بــزرگه

نقاب بــرفي زيباش تودهاي ســرد و ستـرگه

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط الوندی در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 12:41 |

 

حميد مصدق خرداد 1343"


*تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت


 " جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"

من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

منبع : اینترنت (میوه فروش همسایه)

+ نوشته شده توسط الوندی در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 و ساعت 11:30 |
روزی مریدی از استادش پرسید:
- «چه طور شد که مرشد عرفان شدید؟»
استاد در پاسخ گفت:


- «همه ی ما می دانیم در زندگی چه باید بکنیم. اما هیچ وقت این موضوع را نمی پذیریم. برای درک این واقعیت مجبور شدم وضعیت عجیبی را از سر بگذرانم.
یک روز کنار خیابان نشسته بودم و فکر می کردم چه کنم. مردی از راه رسید و جلوی من ایستاد. خواستم از جلوی من کنار برود…


دستم را تکان دادم. او هم همین کار را کرد. فکر کردم چه بامزه. حرکت دیگری کردم. او هم از من تقلید کرد…
شروع کردیم به آواز خواندن و هر روز حرکتی جدید انجام دادیم. مدام احساس می کردم حالم بهتر است. و از رفیق جدیدم خوشم آمده بود.


چند هفته گذشته بود که از وی پرسیدم: -استاد بگو چه باید بکنم؟
پاسخ داد: -اما من فکر می کردم تو مرشدی!!!»

نتیجه:
همه ی ما می دانیم که چه باید بکنیم ولی همیشه منتظر ظهور نشانه ایم…

منبع : دریافت از یک دوست

+ نوشته شده توسط الوندی در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 و ساعت 11:2 |

گدا از لقمه ای به لقمه دیگر فکر می کند،

کارگر از روزی به روز دیگر،

کارمند از سالی به سال دیگر می اندیشد

 و شاه به ده سال و ...

 ولی امپراتور به یک قرن می اندیشد..........

مثل چینی

به نقل ازوب  سامان

+ نوشته شده توسط الوندی در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 و ساعت 12:59 |
سفر



به کجا چنین شتابان ؟

گون از نسیم پرسید

دل من گرفته زینجا -هوس سفر نداری؟

 ز غبار این بیابان ؟

همه آرزویم -اما چه کنم که بسته پایم

به کجا چنین شتابان ؟

به هر آن کجا که باشد- به جز این سرا سرایم -سفرت به خیر !‌ اما تو و دوستی خدا را

چو از این کویر وحشت -به سلامتی گذشتی -به شکوفه ها به باران -برسان سلام ما را!

محمدرضا شفیعی کدکنی (طي هفته جاري از كور خارج شد!)

+ نوشته شده توسط الوندی در دوشنبه نهم شهریور 1388 و ساعت 11:52 |

یه روز گرم تابستان

-تو این اوضاع و احوال سخت اقتصادی که برای خرید یه کیلو میوه باید چند تا اسکن خوب بشمری بدی دست فروشنده جادوگر -داشتم تو خیابون قدم میزدم و جادوگرهارو دیدم که مثلا دارن میوه میفروشند (نه همشون)-به این دلیل میگم ساحر و جادوگر که روبه روت میوه خوشگل و مامان نشونت میدن بعد تو خونه که نگاش میکنی می بینی ای بابا -همشون چولوسیده و پلاسیده اس-بگذریم یکی لباس میفروخت و یکی جارو-یکی رژ و لوازم آرایش و دیگری لوازم ماشین و ...

اما به یکباره قیامت شد گوئیا محشر شد و هر کس  به سویی روان -حیران ماندم قدری که گردو خاک خوابید دیدم بله مامورهای سد معبر جهت اجرای منویات مقام مافوق -شروع به جمع آوری نمودند و هر کس بار خود اعم از ترازو -لباس-میوه و ... را داخل وانت بار شهرداری دید و آه فغان و بعضا نفرین و بعضی دلسوزیهای مردم ناظر.

اما اون وسط یکی بود که انگار نه انگار -آب تو دلش تکان نمیخورد -با خودم گفتم آها

این یکی پول داده و ...(زبانم لال)

سریع رفتم سراغ یکی از مامورها و در حالی که رگ گردنم متورم شده بود و خون جلو چشمامو گرفته بود بهش گفتم :

چرا بااین یکی کاری نداری -فامیله یا پو.....

گفت بفرمائید آقا-مصر بودم

تا اینکه دستمو گرفت و برد پیش اون شخص و بهش گفت بلند شو-

طرف ککش هم نگزید

دوباره گفت بلند شو و ....

یه دفعه دیدم با دو تا دستاش طرف رو گرفت و آهسته و با کمی دلخوری از من بلندش کردو...

چشمتون روز بد نبینه -از دیدن اون صحنه به هم ریختم و حسابی حالمون رفت تو قوطی کنسرو.

میدونید چی دیدم.

بله طرف اصلا پا نداشت که بخواد فرار کنه و ...

و چقدر شرمنده خودم شدم

 

+ نوشته شده توسط الوندی در سه شنبه بیستم مرداد 1388 و ساعت 8:50 |
 

عباس آباد

روزگار آیینه را محتاج خاکستر کند

حتما برای شما دوستان بارها و بارها پیش آمده که کاغذ یا برگه ای را مچاله کرده یا پاره پاره کنید و به سطل آشغال بسپاریدو دقایقی بعد به همان برگه نیاز داشته داشته باشید و این بار بسته به اینکه آن شی ء را چگونه دور انداخته باشید زحمت بازیابی اش  کم و زیاد میشود -اگر پاره پاره اش کرده باشید آنگاه هم کنار هم چیدنش سخته -هم اطمینان از صحت و سلامت آن.یا اینکه مچاله کردیش و باید اونو بازش کنی و ...

این اتفاق چند روز پیش برای من افتاد و ...

نتیجه: اگه خواستی از بین دوستات بنا به دلیلی کسی رو دور بندازی سعی کن اونقدر خردش نکنی که بازیابیش سخت باشه و اینقدر مچالش نکنی تا صاف كردن دلش سخت باشه و انگاه كه خواستي دري رو قفل كني اول مطمئن باش كه كليد بازگشت دوباره رو داري و دوم اينكه عرضه نگهداري كليد رو داري هر چند بعضي وقتها بايد قفلها-لولاها و ... براي سهولت در باز شدن روغنكاري بكني.

(برداشت آزاد)

+ نوشته شده توسط الوندی در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 و ساعت 10:18 |
 

گفتی آیین من آیین تسلیم است...

من تسلیم را دوست نمی دارم! من سربلندی و سرفرازی را دوست

دارم...شاید به همین دلیل هم کوه نوردی را دوست می

دارم...تسلیم نشدن تا سرفراز بر قله ایستادن!


می گویی تسلیم خدا شدن متفاوت است...می گویم من شراکت با خدا

را دوست می دارم. گمان نمی کنم آن سربلند بی نیاز ، تسلیم مرا

هم دوست داشته باشد ...او تنهاست ..هر چند گمان نمی کنم

تنهایی را نیز دوست بدارد...شاید به همین دلیل از روح خود در

من دمید تا من هم همچو او سربلند باشم تا او تنها نباشد.


روانشناسان می گویند ترس نفرت می آورد... راست است...تجربه

کرده ایم ..همه ی ما! کدامیک از ما در دوران مدرسه ناظمی را

که از او می ترسیدیم دوست داشت؟! ولی بیشتر ما، هنوز هم

معلمانی را که مهربان بودند و لبخنی بر چهره داشتند، دوست

داشتیم و حتی درسشان را نیز بهتر می خواندیم! من نمی توانم خدای

آیین تو را که می گوید از من بترسید دوست داشته باشم. درسش را

خوب یاد نمی گیرم. اینکه دیگر گناه من نیست! هست؟

نمی دانم چرا خشونت با دلم سازگاری ندارد! از جنس دلم نیست! نمی

خواهم از ترس آتش و سوزانده شدن دوستش داشته باشم.اصلاٌ دوست

داشتن که ارادی نیست...باید از جنس دلت باشد تا به دلت

بنشیند..چه برسد که خدا هم باشد!

منبع:ازکامنتها(با سپاس از رها)

+ نوشته شده توسط الوندی در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 و ساعت 10:1 |
 

اندر حکایت آورده اند که روزی مردی وارد شهری شد و وقتی سراغ حاج فلانی را گرفت آدرس گرفت و به نزد او رفت -او در خانه ای موقر و مستهلک و قدیمی و کلنگی با سقفی حصیری زندگی میکرد که هر دم جیر جیر سقف بر پا بودو چون وقت عبادت شد میزبان بر نماز ایستاد و حمد پرودگار گفت و به سجده رفت.

پس از نماز میهمان رو به میزبان کرد و گفت این صدای چیست

میزبان گفت : او نیز حمد پروردگار میگوید

میهمان گفت : من از حمدش نمیترسم از سجده اش میترسم

و.............. حکایتی دیگر

و باز هم در روایت آورده اند  روزی پشه ای بر گردن فیلی نشست و چون قصد رفتن کرد درگوش فیل گفت :

رفیق مواظب باش -چون من میخواهم بروم و ممکن است بال زدنم باعث شود بلرزی و تعادلت بهم بخورد

فیل نگاهی به پشه کرد و او را ندید و گفت تو کی آمدی که حالا میخواهی بروی

 

+ نوشته شده توسط الوندی در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 و ساعت 8:34 |

ماستها را کيسه کردن

ميدان ميشان-بهار 87


اصطلاح بالا کنایه از: جا خوردن، ترسیدن، از تهدید کسی غلاف کردن و دم در کشیدن و یا دست از کار خود برداشتن است.

فی المثل گفته می شود: «فلانی چون سنبه را پرزور دید ماستها را کیسه کرد.» یا به عبارت دیگر به محض اینکه صدای مدیر یا ناظم بلند شد بچه ها ماستها را کیسه کردند و غیره...

اکنون ببینیم وقتی که ماست داخل کیسه می شود چه ارتباطی با ترس و تسلیم و جا خوردگی پیدا می کند؟!

ژنرال کریمخان ملقب به مختارالسلطنه سردار منصوب در اواخر سلطنت ناصرالدین شاه قاجار مدتی رییس فوج اصفهان بود و زیر نظر ظل السلطان فرزند ارشد ناصرالدین شاه انجام وظیفه می کرد. 

 

پارک مختارالسلطنه در اصفهان که اکنون گویا محل کنسولگری انگلیس است به او تعلق داشته است.

مختارالسلطنه پس از چندی از اصفهان به تهران آمد و به علت ناامنی و گرانی که در تهران بروز کرده بود حسب الامر ناصرالدین شاه حکومت پایتخت را برعهده گرفت.

در آن زمان که هنوز اصول دموکراسی در ایران برقرار نشده و شهرداری (بلدیه) وجود نداشته است حکام وقت با اختیارات تامه و کلیۀ امور و شئون قلمرو حکومتی من جمله امر خوار بار و تثبیت نرخها و قیمتها نظارت کامله داشته اند و محتکران و گرانفروشان را شدیداً مجازات می کردند.

گدایان و بیکاره ها در زمان حکومت مختارالسلطنه به سبب گرانی و نابسامانی شهر ضمن عبور از کنار دکانها چیزی برمی داشتند و به اصطلاح ناخونک می زدند.

مختارالسطنه برای جلوگیری از این بی نظمی دستور داد گوش چند نفر از گدایان متجاوز و ناخونک زن را با میخهای کوچک به درخت نارون در کوچه ها و خیابان های تهران میخکوب کردند و بدین وسیله از گدایان و بیکاره ها دفع شر و رفع مزاحمت شد.

روزی به مختارالسلطنه اطلاع داده اند که نرخ ماست در تهران خیلی گران شده طبقات پایین را از این مادۀ غذایی که ارزانترین چاشنی و قاتق نان آنهاست نمی توانند استفاده کنند.

مختارالسلطنه اوامر و دستورات غلاظ و شداد صادر کرد و ماست فروشان را از گرانفروشی برحذر داشت.

چون چندی بدین منوال گذشت برای اطمینان خاطر شخصاً با قیافۀ ناشناخته و متنکر به یکی از دکانهای لبنیات فروشی رفت و مقداری ماست خواست.

ماستفروش که مختارالسلطنه را نشناخته و فقط نامش را شنیده بود پرسید: «چه جور ماست می خواهی؟»

 

مختارالسلطنه گفت:«مگر چند جور ماست داریم؟!!»

 

ماست فروش جواب داد:«معلوم می شود تازه به تهران آمدی و نمی دانی که دو جور ماست داریم: یکی ماست معمولی، دیگری ماست مختارالسلطنه!»

مختارالسلطنه با حیرت و شگفتی از ترکیب و خاصیت این دو نوع ماست پرسید.

 

ماست فروش گفت:«ماست معمولی همان ماستی است که از شیر می گیرند و بدون آنکه آب داخلش کنیم تا قبل از حکومت مختارالسلطنه با هر قیمتی که دلمان می خواست به مشتری می فروختیم. الان هم در پستوی دکان از آن ماست موجود دارم که اگر مایل باشید می توانید ببینید و البته به قیمتی که برایم صرف می کند بخرید!

اما ماست مختارالسلطنه همین طغار دوغ است که در جلوی دکان و مقابل چشم شما قرار دارد و از یک ثلث ماست و دو ثلث آب ترکیب شده است!

از آنجایی که این ماست را به نرخ مختارالسلطنه می فروشیم به این جهت ما لبنیات فروشها این جور ماست را ماست مختارالسلطنه لقب داده ایم! حالا از کدام ماست می خواهی؟ این یا آن؟!»

مختارالسلطنه که تا آن موقع خونسردیش را حفظ کرده بود بیش از این طاقت نیاورده به فراشان حکومتی که دورادور شاهد صحنه و گوش به فرمان خان حاکم بودند امر کرد ماست فروش را جلوی دکانش به طور وارونه آویزان کردند و بند تنبانش را محکم بستند!

سپس طغار دوغ را از بالا داخل دو لنگۀ شلوارش سرازیر کردند و شلوار را از بالا به مچ پاهایش بستند.

 

بعد از آنکه فرمانش اجرا شد آن گاه رو به ماست فروش کرد و گفت: «آنقدر باید به این شکل آویزان باشی تا تمام آبهایی که داخل این ماست کردی از خشتک تو خارج شود و لباسها و سر صورت ترا آلوده کند تا دیگر جرأت نکنی آب داخل ماست بکنی!»

چون سایر لبنیات فروشها از مجازات شدید مختارالسلطنه نسبت به ماست فروش یاد شده آگاه گردیدند همه و همه
ماستها را کیسه کردند تا آبهایی که داخلش کرده بودند خارج شود و مثل همکارشان گرفتار قهر و غضب مختارالسلطنه نشوند...

آری، عبارت مثلی
ماستها را کیسه کرد از آن تاریخ یعنی یک صد سال قبل ضرب المثل شد و در موارد مشابه که حاکی از ترس و تسلیم و جاخوردگی باشد مجازاً مورد استفاده قرار می گیرد.

 

 

+ نوشته شده توسط الوندی در یکشنبه هفدهم خرداد 1388 و ساعت 8:33 |

حکایت زندگی از نگاه اسکندرمقدونی

 مورخان می‌نویسند: اسکندر روزی به یکی از شهرهای ایران (احتمالا در حوالی خراسان) حمله می‌کند، با کمال تعجب مشاهده می‌کند که دروازه آن شهر باز می‌باشد و با این که خبر آمدن او به شهر پیچیده بود مردم زندگی عادی خود را ادامه می‌دادند. باعث حیرت اسکندر بود زیرا در هر شهری که سم اسبان لشگر او به گوش می‌رسید عده‌ای از مردم آن شهر از وحشت بیهوش می‌شدند و بقیه به خانه‌ها و دکان‌ها پناه می‌بردند، ولی اینجا زندگی عادی جریان داشت. اسکندر از فرط عصبانیت شمشیر خود را کشیده و زیر گردن یکی از مردان شهر می‌گذارد و می گوید: من اسکندر هستم.

مرد با خونسردی جواب می‌دهد: من هم ابن عباس هستم.

اسکندر با خشم فریاد می‌زند: من اسکندر مقدونی هستم، کسی که شهرها را به آتش کشیده، چرا از من نمی‌ترسی؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط الوندی در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 و ساعت 9:53 |

دلم هوای دیدن کرده بود امروز
سرش را بالا آورد

 از توی چشمانم بیرون را دید می زد طفلک
حس کردم می خواهد دل خدا را ببیند
دل خدا را دم دمای صبح دیدن حال دیگری دارد
سینه خدا مثل سینه مرد های چهارشانه پهن است
و دلش , داغ

مثل دل آدم هایی که رفته اند تا ته عشق
من دلم می گیرد

منبع: با سپاس از دوستی که این شعررو برام فرستاد


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط الوندی در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 و ساعت 9:22 |

سرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب

حكم مي كنه كه چه شخصي در قلبت بمونه

درود بر دوستان محترم:

با توجه به نزدیکی ایام نوروز  و کمبود خبرهای ورزشی همانند خیلی از رشته ها تصمیم دارم تا چند روزی با ادبیات و مفاهیم ادبی اعم از طنز و حکایت و ...  عکس در خدمت شما باشم اما شروعش از اینجا باشه که چرا اینهمه علیه هیئت کوهنوردی شهرمان حرف در وکردند:(برداشت آزاد)

مضمون نوشته (به نقل از استاد مطهری) :

از کودکی همیشه این سوال برایم مطرح بود که :

چرا قطار تا وقتی ایستاده است کسی به او سنگ نمی زند....

اما وقتی قطار به راه افتاد سنگباران می شود...

این معما برایم بود تا وقتی که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم دیدم اینقانون کلی زندگی ما ایرانیان است که هر کسی و هر چیزی تا وقتی که ساکناست مورد احترام است ..

تا ساکت است مورد تعظیم و تبجیل است

اما همینکه به راه افتاد و یک قدم برداشت نه تنها کسی کمکش نمیکند ، بلکهسنگ است که بطرف او پرتاب میشود

و این نشانه یک جامعه مرده است

ولی یک جامعه زنده فقط برای کسانی احترام قائل است که :

متکلم هستند نهساکت ، متحرکند نه ساکن ، باخبرترند نه بیخبرتر .        

و نتیجه: آقای حمید اولنج الان نوبت شماست تا حرکت را شروع کنی و .....

و اما حکایت دوم برای آنانی که مشکلات را فقط برای دیگران میبینند(حتما بخوانید)

تله موش

موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست ..

مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود .

موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت : كاش يك غذاي حسابي باشد   ....  

اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود .

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است .. . . »!

مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد .»

ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود .»

موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت . اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريد شد .

سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟

در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد .. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند .

او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست ..»

مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد .

اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد .

روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند .

حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند !

  نتيجه : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن ؛ شايد خيلي هم بي ربط نباشد ...!!!

و اما توکل:

سالهاي بسيار دور پادشاهي زندگي ميكرد كه وزيري داشت.

وزير همواره ميگفت: هر اتفاقي كه رخ ميدهد به صلاح ماست.

 

روزي پادشاه براي پوست كندن ميوه كارد تيزي طلب كرد اما در حين بريدن ميوه انگشتش را بريد،وزير كه در آنجا بود گفت: نگران نباشيد تمام چيزهايي كه رخ ميدهد در جهت خير و صلاح شماست !

پادشاه از اين سخن وزير برآشفت و از رفتار او در برابر اين اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زنداني كردن وزير را داد...

چند روز بعد پادشاه با ملازمانش براي شكار به نزديكي جنگلي رفتند. پادشاه در حالي كه مشغول اسب سواري بود راه را گم كرد و وارد جنگل انبوهي شد و از ملازمان خود دور افتاد،در حالي كه پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سكونت قبيلهاي رسيدكه مردم آن در حال تدارك مراسم قرباني براي خدايانشان بودند،
زماني كه مردم پادشاه خوش سيما را ديدند خوشحال شدند زيرا تصور كردند وي بهترين قرباني براي تقديم به خداي آنهاست!!!

آنها پادشاه را در برابر تنديس الهه خود بستند تا وي را بكشند،
اما ناگهان يكي از مردان قبيله فرياد كشيد : چگونه ميتوانيد اين مرد را براي قرباني كردن انتخاب كنيد در حالي كه وي بدني ناقص دارد، به انگشت او نگاه كنيد !!!
به همين دليل وي را قرباني نكردند و آزاد شد.
پادشاه كه به قصر رسيد وزير را فراخواند و گفت:اكنون فهميدم منظور تو از اينكه ميگفتي هر چه رخ ميدهد به صلاح شماست چه  بوده زيرا بريده شدن انگشتم موجب شد زندگيام نجات يابد اما در مورد تو چي؟ تو به زندان افتادي اين امر چه خير و صلاحي براي تو داشت؟!!
وزير پاسخ داد: پادشاه عزيز مگر نميبينيد،اگر من به زندان نميافتادم مانند هميشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زماني كه شما را قرباني نكردند مردم قبيله مرا براي قرباني كردن انتخاب ميكردند،
بنابراين ميبينيد كه حبس شدن نيز براي من مفيد بود!!!


ايمان قوي داشته باشيد و بدانيد هر چه رخ ميدهد خواست خداوند است   

 

 

+ نوشته شده توسط الوندی در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 و ساعت 16:59 |
مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوائیش کم شده است.. به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولى نمیدانست این موضوع را چگونه با او در میان بگذارد. بدین خاطر، نزد دکتر خانوادگىشان رفت و مشکل را با او در میان گذاشت. دکتر گفت براى این که بتوانى دقیقتر به من بگویى که میزان ناشنوایى همسرت چقدر است آزمایش سادهاى وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: «ابتدا در فاصله 4 مترى او بایست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنید همین کار را در فاصله 3 مترى تکرار کن. بعد در 2 مترى و به همین ترتیب تا بالاخره جواب دهد.» آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق تلویزیون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسید: عزیزم شام چى داریم؟ جوابى نشنید. بعد بلند شد و یک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسید: عزیزم شام چى داریم؟ باز هم پاسخى نیامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقریباً 2 متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزیزم شام چى داریم؟ باز هم جوابى نشنید. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسید. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نیامد. این بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزیزم شام چى داریم؟ زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمین بار میگم: خوراک مرغ! 

==================================================

نتیجه اینکههمواره سطح نگرش خود را معیار اصلی برای گزینش و امتیاز دهی قرار ندهیم چه بسا بازنگری لازم است  و شاید خوراک مرغ خیلیها را به طمع بندازد تا خود را به کری بزنندولی خوراک مرغ را داشته باشند.(برداشت آزاد)

 

+ نوشته شده توسط الوندی در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 و ساعت 9:19 |

پسر كوچكي وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد و بر روي جعبه رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره.

مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش مي داد.

پسرك پرسيد: خانم، مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن هاي حياط خانه تان را به من بسپاريد؟

زن پاسخ داد: كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد !

پسرك گفت: خانم، من اين كار را با نصف قيمتي كه او مي دهد انجام خواهم داد!

زن در جوابش گفت كه از كار اين فرد كاملا راضي است.

پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد: خانم، من پياده رو و جدول جلوي خانه را هم برايتان جارو مي كنم. در اين صورت شما در يكشنبه زيباترين چمن را در كل شهر خواهيد داشت.

مجددا زن پاسخش منفي بود.

پسرك در حالي كه لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت.

مغازه دار كه به صحبت هاي او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اينكه روحيه خاص و خوبي داري دوست دارم كاري به تو بدهم.

پسر جواب داد: نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را مي سنجيدم. من همان كسي هستم كه براي اين خانم كار مي كند   

آيا ما هم ميتوانيم چنين خود ارزيابي از كار خود داشته باشيم؟

+ نوشته شده توسط الوندی در یکشنبه یازدهم اسفند 1387 و ساعت 12:28 |

سلام دوستان خوبم

مردی در کنار جاده، دکه­ای درست کرد و در آن ساندویچ می­فروخت. چون گوشش سنگین بود، رادیو نداشت. چشمش هم ضعیف بود، بنابراین روزنامه هم نمی­خواند. او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچ­های  خود را شرح داده بود. خودش هم کنار دکه­اش می­ایستاد و مردم را به خریدن ساندویچ تشویق می­کرد و مردم هم می­خریدند.

کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زیادتر کرد. وقتی پسرش از مدرسه نزد او آمد به کمک او پرداخت. سپس کم­کم وضع عوض شد. پسرش گفت: پدر جان، مگر  به اخبار رادیو گوش نداده­ای؟ اگر وضع پولی کشور به همین منوال ادامه پیدا کند کار همه خراب خواهد شد و شاید یک کسادی عمومی به وجود می­آید. باید خودت را برای این کسادی آماده کنی. پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار رادیو گوش می­دهد و روزنامه هم می­خواند پس حتماً آنچه می­گوید صحیح است. بنابراین کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوی خود را هم پایین آورد و دیگر در کنار دکه خود نمی­ایستاد و مردم را به خرید ساندویچ دعوت نمی­کرد. فروش او ناگهان شدیداً کاهش یافت. او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت: پسرجان حق با توست. کسادی عمومی شروع شده است.

 

افغانی­ها ضرب­المثلی دارند بدین مضمون که اگر کسی به تو گفت اسب به او اعتمادنکن اما اگر دو نفر پیدا شندن و به تو گفتند کمی درباره خودت فکر کن. اما اگر سه نفر پیدا شندن و به تو گفتند که اسبی حتماً یک زین برای خودت سفارش بده. این ضرب­المثل به خوبی اثر القاعات منفی دیگران را بر ما نشان می­دهد.

آنتونی رابینز یک حرف بسیار خوب در این باره زده که جالبه بدونید: اندیشه­های خود را شکل ببخشید در غیر اینصورت دیگران اندیشه­های شما را شکل می­دهند. خواسته­های خود را عملی سازید وگرنه دیگران برای شما برنامه­ریزی می­کنند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط الوندی در شنبه دهم اسفند 1387 و ساعت 11:21 |
گرچه این داستانو خیلیها خواندند اما بی ضرره

طناب يا خدا!

  کوهنوردي می‌خواست از بلندترین کوه بالا برود...او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود. شب، بلندی های کوه را تماماً در برگرفته بود  و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود  و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود...همانطور که از کوه بالا می رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد...در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت... همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است...ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نمانده جز آن که فریاد بکشد:
" خدایا کمکم کن"
ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان شنیده می شد، جواب داد:
" از من چه می خواهی؟ "
- ای خدا نجاتم بده!
- واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟
- البته که باور دارم.
- اگر باور داری، طنابی که به کمرت بسته است  را پاره کن!!!
یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.....چند روز بعد در خبرها آمد: یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.
او فقط یک متر با زمین فاصله داشت!

 

+ نوشته شده توسط الوندی در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 و ساعت 4:59 |

نگذار به آرامی....

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر سفر نكنی،

اگر كتابی نخوانی،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نكنی
.

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی

زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی،

وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند
.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط الوندی در یکشنبه ششم بهمن 1387 و ساعت 11:19 |
بادكنك ها هميشه با باد مخالف اوج ميگيرند
The kites always rise with adverse winds.
---------------------------------------
براي خود زندگي كنيم نه براي نمايش دادن آن به ديگران
Live for ourselves not for showing that to others..
---------------------------------------
سفري به طول هزارفرسنگ با يك گام آغاز مي شود
A distant tour begins with one step...
---------------------------------------
بازنده ها در هر جواب مشكلي را مي بينند، ولي برنده در هر مشكلي جوابي را مي بيند
The losers find problem in every answer but the winners find an answer in every problem.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط الوندی در چهارشنبه دوم بهمن 1387 و ساعت 8:50 |

بعضی از آدما ستاره ها رو دوست دارن و بعضی هم عاشق ماه میشن

بعضی از اونا هوای ابری رو دوست دارن و دلشون میخواد که بارون بباره

بعضی هم دلشون پر میزنه واسه قدم زدن تو هوای برفی

بعضیا هم عاشق روزای آفتابی هستن

یه عده شبا رو دوست دارن یه عده روزا رو

خیلی ها عاشق غروب خورشیدن ولی بعضیا شب و تا صبح بیدار می مونن تا طلوع خورشید رو ببینن

ولی من و تو بهتره عاشق آسمون باشیم


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط الوندی در چهارشنبه دوم بهمن 1387 و ساعت 8:38 |

کتاب غزلسرایان الوند به اهتمام حبیب صادقی از تازه های نشر همدان است . این کتاب با مقدمه ناصر جمشید آبادی و از انتشارات سپهر دانش بوده و در آن ضمن ارائه زندگینامه کوتاهی از شاعران همدانی از جمله ابولفضل آزاد ، محمد بشیریه ، سیدابوالحسن روح القدوس ، و..... چندین غزل از آنان نیز در این کتاب آورده شده است . الوند پرس انتشار این کتاب را از این شاعر توانمند استان مایه مباهات و برای وی آرزوی توفیق روز افزون می نماید . در ادامه غزلی از وی را منتشر می نماییم . 

منبع:الوند پرس(با سپاس)



ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط الوندی در دوشنبه سی ام دی 1387 و ساعت 11:26 |

زقیل و قال مدرسه حال دلم گرفت           یک چند روزی هم یاد می و معشوق کنیم

اگر به کسی همه عشق ات را تقدیم کردی تضمینی نیست که او هم در آینده چنین کند. انتظار بازگشت عشق را نداشته باش. فقط منتظر بمان تا عشقی که تقدیم کردی در قلب او رشد کند و بزرگ شود. اما اگر چنین نشد تو به عشق درون قلب خودت برس و آن را بزرگ و متعالی کن.


====

اینکه انسان وقتی چیزی را از دست بدهد قدرش را می داند درست است! اما این هم درست است که انسان زمانی که چیزباارزشی را بدست می آورد تازه می فهمد که تمام عمر چه چیزی را از دست داده بوده است

==

وقت خودت را با صحبت کردن در مورد آدم های موفق با روح های بزرگ و اینکه چگونه می توان مثل آنها بود تلف نکن. به جای آن خودت به یک انسان موفق با روحی بزرگ تبدیل شو

===

 

خواستنی بودن رازی ندارد. بدون اینکه در مورد دیگران قضاوت کنی به آنها نگاه کن.دنیا را همانگونه که هست ببین
===

اگر امید نداشته باشی نمی توانی آنچه را که ورای امید است را ببینی

+ نوشته شده توسط الوندی در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 و ساعت 9:10 |
 

  ميدان ميشان

الونـــــــــد

كلاه قاضي تو بنــازم عــــزيزه ، قشنگترينه

پر غـــرور و با صلابت همنشين شـــاه نشينه

شاه نشين نگاش به يخچال  خالي از غرور و قهـره

آخه ميـــدونه كه يحچال اولينه ، بـــام شهره

كاسه قشنگ يخچــال چشمــه رودي بــزرگه

نقاب بــرفي زيباش تودهاي ســرد و ستـرگه


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط الوندی در پنجشنبه پنجم دی 1387 و ساعت 8:27 |

یادش بخیر اونروزها

صبح که راهی محل کارم بودم طبق عادت یه نگاهی به در و دیوار شهر انداختم و با دیدن اطلاعیه های فوت به خصوص جوانترها یه تلنگری به خودم زدم که دنیا ارزش غصه خوردن رو نداره و ببین که چطور جوونمرگ شدند(سن سکته پائین اومده )بهر حال تا بجنبم بچه محصلارو دیدم و یه فلش بک به گذشته زدم و یاد اونروزها که چطور طی یه روز ۴ بار بخاطر .....


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط الوندی در یکشنبه نوزدهم آبان 1387 و ساعت 11:48 |

صلح واقعی

تخت نادر-بهار۸۷

تخت نادر-پائیز۸۷

 روزی پادشاهی اعلام کرد به کسی که بهترین نقاشی صلح را بکشد، جایزه بزرگی خواهد داد.

هنرمندان زیادی نقاشی هایشان را برای پادشاه فرستادند. پادشاه به تمام نقاشی ها نگاه کرد ولی فقط به دوتا از نقاشی ها علاقه مند شد....


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط الوندی در چهارشنبه هشتم آبان 1387 و ساعت 7:51 |
سجده سنگ

و اینهم شکرانه به درگاه الهی (http://www.hamtaraneh.com/tg/N87135.htm)

صلح واقعی

روزی پادشاهی اعلام کرد به کسی که بهترین نقاشی صلح را بکشد، جایزه بزرگی خواهد داد.

هنرمندان زیادی نقاشی هایشان را برای پادشاه فرستادند. پادشاه به تمام نقاشی ها نگاه کرد ولی فقط به دوتا از نقاشی ها علاقه مند شد. ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط الوندی در چهارشنبه هشتم آبان 1387 و ساعت 7:33 |

کار کوچک، نتایج بزرگ

مردی در کنار ساحل دورافتاده­ای قدم می­زد. مردی را در فاصله دور می­بیند که مدام خم می­شود و چیزی را از روی زمین بر می­دارد و توی اقیانوس پرت می­کند. نزدیک­تر می­شود، می­بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می­افتد در آب می­اندازد.

 

-         صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می­خواهد بدانم چه می­کنی؟

-         این صدفها را در داخل اقیانوس می­اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف­ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.

-         دوست من! حرف تو را می­فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمی­توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی­بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی­کند؟

مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت:

((برای این یکی اوضاع فرق کرد.))

 

نتیجه: ما نمی­توانیم کارهای بزرگی را روی این کره خاکی انجام دهیم، اما می­توانیم کارهای کوچک را با عشق­های بزرگ انجام دهیم و کارهای کوچکی که با عشق بزرگ صورت می­گیرد دیگر یک کار کوچک نیست، کاری بزرگ است و کارهای بزرگ نتایجی بزرگ در پی دارند.

 

اگر کار کوچکی با دقت و به طور مداوم و از روی محبت انجام شود دیگر کار کوچکی نیست.

+ نوشته شده توسط الوندی در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 و ساعت 9:58 |

ای خدای پائیز ................................................... در ادامه مطلب بخوانید

بهار کیوار....


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط الوندی در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 و ساعت 8:42 |
اولین روز ...

اولین روز دبستان بازگرد
 کودکی ها شاد و خندان باز گرد
 باز گرد ای خاطرات کودکی
 بر سوار اسب های چوبکی

 خاطرات کودکی زیباترند
 یادگاران کهن مانا ترند
 درسهای سال اول ساده بود
 آب را بابا به سارا داده بود


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط الوندی در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 و ساعت 9:9 |

روزي گاندي در حين سوار شدن به قطار يك لنگه كفشش درآمد و روي خط آهن افتاد. او به خاطر حركت قطار نتوانست پياده شده و آن را بردارد. در همان لحظه گاندي با خونسردي لنگه ديگر كفشش را از پاي درآورد و آن را در مقابل ديدگان حيرت زده اطرافيان طوري به عقب پرتاب كرد كه نزديك لنگه كفش قبلي افتاد. يكي از همسفرانش علت امر را پرسيد. گاندي خنديد و در جواب گفت: مرد بينوائي كه لنگه كفش قبلي را پيدا كند، حالا مي تواند لنگه ديگر آن را نيز برداشته و از آن استفاده نمايد.

+ نوشته شده توسط الوندی در شنبه بیستم مهر 1387 و ساعت 11:4 |

مسافر

جهان، بسان قطاری ست، جاودان در راه

که روی خطّ زمان، چون شهاب می گذرد.

گذارش از دل تاریک دره های ازل،

به سوی دشت مه آلود و ناپديد ابد،

چه می برد؟ که چنین با شتاب می گذرد!

مسافران قطار

.

.

.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط الوندی در چهارشنبه هفدهم مهر 1387 و ساعت 10:39 |
 نيمه شب آواره و بي حس و حال
در سرم سوداي جامي بي زبان

پرسه اي آغاز كرديم در خيال
دل به ياد آورد ايام وصال

از جدايي يك دو سالي ميگذشت
يك دو سال از عمر رفت و برنگشت

دل به ياد آورد اول بار را،خاطرات اولين ديدار
را
آن نظر بازي، آن اسرار را، آن دو چشم مست
آهووار را

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط الوندی در چهارشنبه هفدهم مهر 1387 و ساعت 10:34 |

وصال تو

 

هر چند امیدی به وصال تو ندارم

یک لحظه رهایی ز خیال تو ندارم

ای چشمه ی روشن منم آن سایه که نقشی

درآینه ی چشم زلال تو ندارم

می دانی و می پرسیم ای چشم سخنگوی

جز عشق جوابی به سوال تو ندارم

ای قمری هم نغمه درین باغ پناهی

جز سایه ی مهر پر و بال تو ندارم

از خویش گریزانم و سوی تو شتابان

با این همه راهی به وصال تو ندارم

 

شفیعی کدکنی

 

+ نوشته شده توسط الوندی در شنبه سیزدهم مهر 1387 و ساعت 10:36 |
کوهنورد


داستان درمورد یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود او پس از سالهاآماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد شب بلندی های کوه را تماما در بر گرفت و مردهیچ چیز را نمی دید همه چیز سیاه بود همان طور که از کوه بالا میرفت چند قدم مانده به قله کوه پایش لیز خورد ودر حالی که به سرعت سقوط می کرد . از کوه پرت شد . درحال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط الوندی در شنبه سیزدهم مهر 1387 و ساعت 10:21 |

نشد یه قصری بسازم

 

نشد یه قصری بسازم پنجرهاش ابی باشه
من باشم و اون باشه و یک شب مهتابی باشه
نشد یه جا بمونه و آخر بشه ماله خودم
حتی یه بار یادش نموند ماه و روز تولدم


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط الوندی در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 15:59 |

درد واره‌ها

 

 

دردهای من

جامه نیستند

تا ز تن در آورم

.

.

.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط الوندی در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 9:42 |