تبليغاتX
دیار الوند
 

(این سطح براق به محض سرد شده هوا میشه شیشه کامل )

این بار گیر رفیق ناباب افتادم و قصد استراحت داشتم و به زور مارو گرفتند و کشان کشان بردند دوزخ دره (همین ۴ شنبه بود که یکی اونجا سقوط کرد و الان هم کمی بهتر شده و تنفسش عادیه و ورم صورتشم کشیده شده و تحت مراقبته) بهر حال مارو بردند -هر چی گفتم بابا اگه بیفتم مسئولیتش با شماس قبول نکردند و گفتند خودت -دلته-

 سطح درخشان دوزخ دره با شیب زیاد (خاص فروردین ماهه و در این فصل خطرناکترین وضعیت)

دوزخم که ماشاءا... یخ زده و آماده سقوط-هر چی گفتم پدر جان-برادر جان هیئت استان اطلاعیه داده که نرید اونجا خطر ناکه-گوش نکردند و نکردند و به زور مارو ... نه کرامپونی نه کلنگی -گفتند عیب نداره خودت کلنگی هستی بسه بیا بریم-گفتم قرار و دعوت ناهار دارم نشد که نشدراه افتادیم هوا ۲۰ زمین یخ زده و در بعضی جاها باید با لبه بیرونی کفش میرفتیم

اینجوری بود که باید با کناره کفش جا پا بزنی و برنی(آقای اولنج در حال رفتن)

واقعا خارج از شوخی خطرناک بود و سخت -برف کم اما شیشه ای شده بود و در ساعات اولیه صبح بدترین وضعیت رو داشت-رسیدیم کلاغ و بررسی اون حادثه از پاکوب بجا مانده(نتیجه بمن چه ربطی داره-مگه مفتشم)تازه میخواستم بشینم که گفتند بریم قله کلاغ-گفتم بابا جان من قسط دارم-چشم انتظار دارم -تازه میخوام تو اداره پست...امشب عروسی دعوت دارم نشد که نشد مارو کشوندن بالا

اون پایینو نگاه میکردم که تا کجا باید رفت

(خدائیش خطرناک بود همش فکر اون بنده خدا بودم که افتاده بود و فکر میکردم بیفتم تا کجا میرم -شایدم سوار هلیکوپتری شدیم و ...

سعید جهان آرا در حال بازگشت

بهر حال رفتیم قله -تا اینجا یه طرف  برگشتش ۱۰۰۰ طرف-چون از همه طرف راه داشت چپ-راست-عمودی-افقی- دو جابا ریسک بال داشت که... الان زنده ام پس بخیر گذشته.

بعدشم ناهار تو پناهگاه و حسابی چسبید(باضمه)جاتون سبز-هر کی هرچی داشت ریخت رو لواش و د بلمان-این بار من چون ترسیدم از دوزخ برگردیم بچه هارو متقاعد کردم بریم قله و بعدشم برگردیم.

اینم چشمه زیبای کلاغ

یکی از بچه ها گفت از اینجا به بعد حوزه استحفاظیه الوندیه و سر پرستی با ایشانه-منم بادی به غبغب انداختم و در حالی که ساعت سه و نیم بود رفتم قله و برگشتیم پایین(این بود روز استراحت بنده )

همراهان:آقای حمید رضا اولنج(رئیس هیئت کوهنوردی استان همدان)

  و سعید جهان آرا(ماهی گیر)

نمیدونم غرضم از نوشتن چی بود ولی امیدوارم وقت خودم و شمارو نگرفته باشم.

 

 

+ نوشته شده توسط الوندی در شنبه شانزدهم آبان 1388 و ساعت 10:17 |
ضمن تبریک ۸/۸/۸۸ با همه مناسبتها :یک هدیه ناقابل براتون دارم که امیدوارم شما هم از این کارا بکنید(حسودیتونم نشه)

این تصویر شيخ محمد بن راشد ال مكتوم حاكم دبى و  همسر جدیدشه

حالا چه اتفاقی افتاده ؟

اینم یه جزیره است با تمام امکانات زندگی در خلیج همیشه فارس

و بریم جلوتر ببینیم این جزیره مال کیه و کمی درشت تر ببینیم

بله این هدیه حاکم دبی برای همسر جدیدشه.ناقابل و تامل برانگیز

شما هم از این کارا بکنید.

مجددا ۸/۸/۸۸ بر شما مبارک

+ نوشته شده توسط الوندی در پنجشنبه هفتم آبان 1388 و ساعت 12:17 |

چند كلامي از فوتبال استان همدان كه بي شك تاثير به سزائي در ساير رشته ها و عملكرد استان دارد.

اين بار هم تيم پاس بازي را واگذار كرد تا با ۸ امتياز همچنان در قعر اين اقيانوس بنام ليك برتر آخرين نفسها را بكشد .تعويض كادر فني و سرپرست و مربي و كمك مربي و مدير عامل و استاديوم و... هم نتوانست جبران محل زندگي اين طفل را بنمايدو ظاهرا غريبي و غربت ، اورا به قربت ديار الوند نرسانده است و هواگيري او نيز مانع ته ماندگي و عقب ماندگي اش نگرديد.

وقتي اين تيم وارد همدان شد بنده شخصا خوشحال شدم از اينكه بار ديگر شور و شوقي در ورزش پديد ميآيد و استاديومها پر ميشود ...استقلال و پرسپوليس و ....اما ۲ بار كلا به استاديوم رفتم و با ديدن فضاي داخل استاديوم كه بعضا بي ادبانه و گستاخانه نسبت به بازيكن-داور و حتي من تماشاچي اظهار فضل ميكردند و بوي تنفر و زد و خورد ميآمد تصميم هميشگي گرفتم كه ديگر پامو تو استاديوم نذارم و ...(پرتاب آجر و سنگ و ...حتي به قيمت آسيب جسمي ...)همه اينها يه طرف:

اماآنچه كه خيليها ميگويند : اينست كه اين تيم شده همه هم و غم مسئولين استان و بودجه ساير رشته هاي ورزشي توسط اين تيم بلعيده ميشه و هر جا بحث عقب ماندگيست گردن فوتبال مي اندازند اينكه تا چه حد صحت دارد بماند اما واقعيت اينست كه وقتي قيمت تمام شده يك امتياز را بدست آوريم بالغ بر ميليونها تومان خواهد شدكه بعضا بودجه يكسال يكي از هيئتهاست.

اينروزها از برد تيم كمي خوشحال ميشوم و از باختش كمي ناراحت .اينكه بكجا خواهد رسيد ا... اعلم.

+ نوشته شده توسط الوندی در شنبه دوم آبان 1388 و ساعت 8:50 |

گفته هاي " دكتـــر علـــي شريعتـي "

آدمهاي كه هيچ وقت احتياج به تنهايي ندارند ، معمولاً آدمهاي كم مايه ايي هستند .
اگر بخواهند از پيغمبر اسلام مجسمه ايي بريزند ، بايد در يك دستش كتاب باشد و در دست ديگرش شمشير
.
خدا براي تنهايي اش آدم را آفريد
.
ايمان زاييده اي ايدوئولوژي ارزش دارد ، نه ايمان ارثي يا تقليدي
.
عشق مي تواند جانشين همه نداشتن ها شود
.
چه رنجي است لذتها را تنها بردن و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن و چه بدبختي آزار دهنده اي است تنها خوش بخت بودن
.
وقتي كه بود نمي ديدم . وقتي مي خواند ، نمي شنيدم... وقتي ديدم كه نبود... وقتي شنيدم كه نخواند
... !
تنها دو جا است كه هركسي خودش است، بستر مرگ و سلول زندان
.
هيچ گاه تنهايي و كتاب و قلم ، اين سه روح و سه زندگي و سه دنياي مرا كسي از من نخواهد گرفت ... ديگر چه ميخواهم ؟ آزادي چهارمين بود كه به آن نرسيدم و آن را از من گرفتند
.
هر كس به ميزاني كه به تنهايي نياز دارد ، عظمت دارد و بي نياز تر است
.
من تنهايي را از آزادي بيش تر دوست دارم
.
بد دردي است در انبوه خلق ، تنها بودن و در وطن خويش ، رنج غربت كشيدن
.
وقتي يك روح از سطح زمان خويش بيش تر اوج ميگيرد و از ظرف تحمل مردم زمان ، بيشتر رشد مي كند ، تنها ميشود
.
من از ميان همه ي نعمت هاي اين جهان، آن چه را برگزيده ام و دوست ميدارم، تنهاي است
.
آدم ها همچون كوه ها همگي با همند و تنهايند
.
در تمام عمرم جز تنهاي و تفكر و غم و عشق ، سرگرمي اي نداشته ام
.
اگر تنها ترين تنها شوم، باز خدا هست . او جانشين همه ي نداشتن هاست
.
من از سقف و نظم و تكرار گريزانم و سعادت خانوادگي تنها بر اين سه پايه استوار است
!!
تو هرچه مي خواهي باشي باش ، اما ... آدم باش
!!!
چقدر نشنيدن ها و نشناختن ها و نفهميدن ها است كه به اين مردم ، آسايش و خوش بختي بخشيده است
!!!
دنيا به اندازه اي كه مرا براي هميشه پر كند، ندارد
.
مقلدها هميشه از اصلشان بيش تر افراط ميكنند
.
هر كس مظلوم است ، خودش ضالم را ياري كرده است
.
همه بشرند ، اما بعضي ها انسان اند
.
هميشه از آن جاهايي كه غالباً هيچ كس انتظار بعثت يك روح، يك استعداد و يك نبوغ را ندارد، كسي مي آمده و كاري ميكرده و مسير تاريخ را تغيير مي داده
.
در مملكتي كه فقط دولت حق حرف زدن دارد، هيچ حرفي را باور نكنيد
.
سرنوشت كار خودش را مي كند و ما ابزار نا آگاه اوييم
.
آنجا كه سخن از حقيقت است ، بحث از واقعيت بي جاست
.
دلهره زنده ماندن ، زندگي را از ياد ميبرد
.
هر كس آن چنان كه در بيداري است ، خواب مي بيند
.
اگر پياده هم شده سفر كن ، در ماندن مي پوسي
.
مگر نمي داني بزرگ ترين دشمن آدمي فهم اوست؟ تا مي تواني خر باش تا خوش باشي
.
امروز گرسنگي فكر ، از گرسنگي نان فاجعه انگيزتر است
.
پيش از آنكه بينديشي تا چه بگويي؟ بينديش كه چه ميگويم؟

براي خوشبخت بودن ، به هيچ چيز نياز نيست جز به نفهميدن
!
آدم وقتي فقير مي شه ، خوبي هاش هم حقير مي شه
.
آنها كه مي دانند چگونه بايد مرد، مي دانستند كه چگونه بايد زيست ؟

همه بدبختي هاي ما ناشي از اين است كه نسل كهنه ي ما به تحجر مبتلا است و نسل جديد به هيچ و پوچ
.
هر گز از ظلم نناليده ام و از خصم نهراسيده ام و از شكست نوميد نشده ام ، اما از اين كلمه شوم "مصلحت" ، دلم را سخت به درد آورده بود
.
هيچ كس دنيا را آن چنان كه هست نمي بيند، بلكه هر كس دنيا را آن چنان كه خودش هست مي بيند.

+ نوشته شده توسط الوندی در دوشنبه پنجم مرداد 1388 و ساعت 10:26 |

بهترین راه حل


 

پادشاهي مي خواست نخست وزيرش را انتخاب كند...

چهار انديشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند.
آنان را در اتاقي قرار دادند و پادشاه به آنان گفت كه:

«در اتاق به روي شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلي معمولي نيست و با يك جدول رياضي باز خواهد شد، تا زماني كه آن جدول را حل نكنيد نخواهيد توانست قفل را باز كنيد. اگر بتوانيد مسئله را حل كنيد مي توانيد در را باز كنيد و بيرون بياييد»...


پادشاه بيرون رفت و در را بست...

سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند. اعدادي روي قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به كار كردند.


نفر چهارم فقط در گوشه اي نشسته بود!

 آن سه نفر فكر كردند كه او ديوانه است. او با چشمان بسته در گوشه اي نشسته بود و كاري نمي كرد. پس از مدتي او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد،باز شد و بيرون رفت!!!

 

و آن سه تن پيوسته مشغول كار بودند. آنان حتي نديدند كه چه اتفاقي افتاد كه نفر چهارم از اتاق بيرون رفته!


وقتي پادشاه با اين شخص به اتاق بازگشت، گفت: «كار را بس كنيد. آزمون پايان يافته و من نخست وزيرم را انتخاب كردم».

 

آنان نتوانستند باور كنند و پرسيدند: «چه اتفاقي افتاد؟ او كاري نمي كرد، او فقط در گوشه اي نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل كند؟»

 

مرد گفت: «مسئله اي در كار نبود. من فقط نشستم و نخستين
سؤال و نكته ي اساسي اين بود كه آيا قفل بسته شده بود يا نه؟ لحظه اي كه اين احساس را كردم فقط در سكوت مراقبه كردم. كاملأ ساكت شدم و به خودم گفتم كه از كجا شروع كنم؟
نخستين چيزي كه هر انسان هوشمندي خواهد پرسيد اين است كه آيا واقعأ مسأله اي وجود دارد، چگونه مي توان آن را حل كرد؟ اگر سعي كني آن را حل كني تا بي نهايت به قهقرا خواهي رفت؛
هرگز از آن بيرون نخواهي رفت. پس من فقط رفتم كه ببينم آيا در، واقعأ قفل است يا نه و ديدم قفل باز است».


پادشاه گفت: «آري، كلك در همين بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم كه يكي از شما پرسش واقعي را بپرسد و شما شروع به حل آن كرديد؛ در همين جا نكته را از دست داديد. اگر تمام عمرتان هم روي آن كار مي كرديد نمي توانستيد آن را حل كنيد. اين مرد، مي داند كه چگونه در يك موقعيت هشيار باشد. پرسش درست را او مطرح كرد».
 

 

این دقیقا مشابه وضعیت بشریت است، چون این در هرگز بسته نبوده است!
خدا همیشه منتظر شماست.انسان مهم ترین سوال را از یاد برده است...

و سوال این هست: من که هستم...!؟ 

+ نوشته شده توسط الوندی در دوشنبه پنجم مرداد 1388 و ساعت 10:25 |

انتخاب

صداي بلند فكر

در  وبلاگ( ماگما) از اقا مسعود عسكري (طلوع سپيده) پيامي ديدم مبني بر گذشت و پايان  دادن به اختلافات در عرصه ورزش كوهنوردي استان كه ميتواند دستمايه رشد و ترقي ورزش كوهنوردي همدان گردد و اين موضوع مرا وادا به فكر كردن با صداي بلند كرد كه :اگر بپذيريم افرادی هستند که موجودیتشان در ایجاد حاشیه برای دیگران است و شاید بدشان نیاد اون اختلافارو به عرصه تکنولوژی نو هم بکشند و وب هارو هم به ویروس توهین و افترا الوده کنند بر ماست با مدیریتی جامع و هوشمندانه و با به کار گیری عنصر نایابي بنام صبوری دفع حمله کنیم تا انشا’ا... از منم منم خلاص و به ما برسیم-روز 22 بهمن امسال بود که 3 نفر که بصورت مجزا حرکت کرده بودیم به کولاک سهمگین تخت و یال دوزخ گرفتار امدیم و هر 3 در قرادادی نانوشته یک تیم شدیم بدون هیچ گفتگو و مسئولیتی و جالب اینکه نفر اول 1 سالیست که با حقیر  قهر است (بدلیل حذف نام او در یک برنامه بخاطر عدم حضور در تمرینات و نداشتن روحیه جمعی) حال سئوال اینجاست -آیا اگر برای ایشان ناخواسته مشکلی پیش میامد من به کمک او نمیرفتم  و یا بالعکس-مسلما میرفتم  -چرا که نگاه پرسشگر او را زماني که از یال دوزخ به تنهائی قصد بازگشت نمودم را در ذهن خود دارم که نگران برگشت انفرادی من بود و زبان گویا نداشت ولی قلبا حرفش را زد-و این درس بزرگی است برای ما که قلبا همدیگر را دوست داریم و فقط باید این زنگارها را با یک سمباده نرم بنام گذشت از دلها بزدائیم و با پلیش لبخند انرا در معرض قضاوت بگذاریم – مثالي ديگر :فرض کنید گروه- الف-  در منطقه سرچال است و گروه- ب- همینطورو هردو گروه از همدان و منطقه خالی از سایر گروههاو خدائی ناکرده اتفاقی برای کسی افتاده است ایا شما از کمک به یک ورزشکار به طور عام-یک هموطن بطور خاص و یک همشهری به طور ویژه و یک همنورد قدیمی و شاید همگروه  خودداری میکنی مسلما چنین نیست -پس بیائید تا دیر نشده از این پيامها استفاده كرده و بدون  توجه به  نویسنده آن گوش بگیریم و تا خاک سرد را بربالاي غرور خودمان تا ابد نریخته ایم نفس گرم خود را با گذشت بیارائیم و بیاد اوریم که همیشه این صفت از بزرگان سر میزند و جامعه هیچگاه این بزرگی را فراموش نخواهد گرد و گذشت بمعناي پذیرش تقصیر نیست.

و در پايان ضمن طلب امرزش براي زنده ياد خليل بياد اوريم كه پارسال اين موقع بين ما بود و الان همه نامش را به نكوئي ميبرند كه به حق هم چنين بودو ديديم و شنيديم كه چقدر بي شيله پيله بود و شايد كمتر نقدي را از او شنيديم  و كمتر نقادي از اوشد .پس هر لحظه و هر صعود ميتواند اخرين قدم ما در كوه و شايد اولين قدم در شروعي با گذشت است.

ببخشید فقط فكرم بود شايدتمام موضوعات اشاره شده و نقدها  اول راجع به خودم مصداق داشته باشد خدائي نا كرده بي ادبي نسبت به بزرگترها و پيشكسوتها تلقي  نشه.

 

+ نوشته شده توسط الوندی در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 و ساعت 9:35 |
می دونید تفاوت فرهنگ ما ایرانیها با اروپاییها چیه؟

در اروپا اگر بچه یك خانواده در یك مهمانی گلدان 1500 دلاری صاحبخانه را بشكند ؛ صاحبخانه خیلی راحت 1500 دلار را از مهمان بیچاره می گیرد ولی اگر در ایران این اتفاق بیافتاد صاحب خانه باید 1500 دلار به مهمان بدهد تا بچه را از شكستن بقیه ی گلدانها منصرف كند ...




در ایران اگر كسی كادو ندهد خسیس است ؛


اگر كسی كادو ارزان بدهد خسیس است ؛

اگر كسی كادو كوچك بدهد خسیس است ؛

اگر كسی كادو بزرگ بدهد می خواهد پز بدهد ؛

اگر كسی كادو گران بدهد ولخرج است ...
.

.

.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط الوندی در چهارشنبه نهم بهمن 1387 و ساعت 9:36 |

بوی بد نفرت

معلم یک کودکستان ، به بچه های کلاس گفت که می خواهد با آنان بازی کند او به آنان گفت که فردا هر کدام ، یک کیسه ی پلاستیکی بر دارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنان بدشان می آید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند .
فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسه برخی 2 ، برخی 3 ، برخی تا 5 سیب زمینی بود، معلم به بچه ها گفت :
" تا یک هفته هر جا که می روید پلاستیک های خود را ببرید ."
روزها به همین ترتیب گذشت ، کم کم بچه ها شروع به شکایت از بوی ناخوش سیب زمینیهای گندیده کردند ، به علاوه آنهایی که سیب زمینی بیشتری در کیسه خود داشتند از حمل بار سنگین خسته شده بودند ، پس از گذشت یک هفته، سرانجام بازی تمام شد و بچه ها راحت شدند .
معلم از بچه ها پرسید :
" از اینکه سیب زمینی ها را یک هفته با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟ "
بچه ها از اینکه مجبور بودند سیب زمینی های بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند. آنگاه معلم ، منظور اصلی خود را از این بازی چنین توضیح داد :
" این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه ی آدمهایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگاه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی کینه و نفرت ، قلب شما را فا سد می کند و شما آن را همه جا با خود حمل می کنید ، حالا که شما بوی بد سیب زمینی را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟ "

+ نوشته شده توسط الوندی در یکشنبه ششم بهمن 1387 و ساعت 9:25 |

الاغ پير

كشاورزي الاغ پيري داشت كه يك روز اتفاقي به درون يك چاه بدون آب افتاد. كشاورز هر چه سعي كرد نتوانست الاغ را از درون چاه بيرون بياورد. براي اينكه حيوان بيچاره زياد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصميم گرفتند چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زودتر بميرد و زياد زجر نكشد.
مردم با سطل روي سر الاغ خاك مي ريختند اما الاغ هر بار خاك هاي روي بدنش را مي تكاند و زير پايش مي ريخت و وقتي خاك زير پايش بالا مي آمد، سعي مي كرد روي خاك ها بايستد. روستايي ها همينطور به زنده به گور كردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا آمدن ادامه داد تا اينكه به لبه چاه رسيد و بيرون آمد.
نکته: مشكلات، مانند تلي از خاك بر سر ما مي ريزند و ما همواره دو انتخاب داريم: اول اينكه اجازه بدهيم مشكلات ما را زنده به گور كنند و دوم اينكه از مشكلات سكويي بسازيم براي صعود.
+ نوشته شده توسط الوندی در یکشنبه ششم بهمن 1387 و ساعت 9:24 |

برای دیدن بیشتر کلیک کنید عجیبترین بناها

+ نوشته شده توسط الوندی در چهارشنبه دوم بهمن 1387 و ساعت 9:57 |

دیروز من و تو ، امروز نسل ما

گاو ما ما مي كرد                     گوسفند بع بع مي كرد                            سگ واق واق مي كرد

و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي              شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.

 حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.

 او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.

 او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات،                جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند

 .....


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط الوندی در پنجشنبه پنجم دی 1387 و ساعت 8:14 |


 ساعت ويژه

مردي ديروقت خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود.

سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم؟

- بله حتمآ. چه سئوالي؟

- بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟

مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سئوالي ميكني؟

- فقط ميخواهم بدانم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط الوندی در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 و ساعت 14:3 |
مادر زن

زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
يکروز تصميم گرفت ميزان علاقه‌اى که دامادهايش به او دارند را ارزيابى کند.
يکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پايش ليز خورده و خود را درون استخر انداخت. 
دامادش فوراً شيرجه رفت توى آب و او را نجات داد.
فردا صبح يک ماشين پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکينگ خانه داماد بود و روى شيشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
زن همين کار را با داماد دومش هم کرد و اين بار هم داماد فوراً شيرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.
داماد دوم هم فرداى آن روز يک ماشين پژو ٢٠٦ نو هديه گرفت که روى شيشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخرى رسيد. 
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت. 
امّا داماد از جايش تکان نخورد.
او پيش خود فکر کرد وقتش رسيده که اين پيرزن از دنيا برود پس چرا من خودم را به خطر بياندازم. 
همين طور ايستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.
فردا صبح يک ماشين بى‌ام‌و کورسى آخرين مدل جلوى پارکينگ خانه داماد سوم بود که روى شيشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت

+ نوشته شده توسط الوندی در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 و ساعت 11:8 |
حال بعد از اینهمه مطالب تلخ یکی دو هفته اخیر یه طنز کوتاه

همه ما میدونیم علائم راه

همه ما میدونیم علائم راهنمایی و رانندگانی علائمی بین المللی هستند و از امریکا گرفته تا ته قبائل آفریقا ، این علائم یه معنی مشترک میدهند. اما همه ما یه چیز دیگه هم میدونیم و اون هم اینکه این علائم شامل ایران نمیشه و علائم راهنمایی و رانندگی برای ما یه معنی خاص دیگه ای میده.من امروز تصمیم گرفتم این علائم رو به صورت موشکافانه ای براتون بررسی کنم تا از این به بعد با خیال راحت تری به رانندگی در خیابان های کشورمون بپردازید:

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط الوندی در یکشنبه سوم آذر 1387 و ساعت 8:55 |