
اندر حکایت آورده اند که روزی مردی وارد شهری شد و وقتی سراغ حاج فلانی را گرفت آدرس گرفت و به نزد او رفت -او در خانه ای موقر و مستهلک و قدیمی و کلنگی با سقفی حصیری زندگی میکرد که هر دم جیر جیر سقف بر پا بودو چون وقت عبادت شد میزبان بر نماز ایستاد و حمد پرودگار گفت و به سجده رفت.
پس از نماز میهمان رو به میزبان کرد و گفت این صدای چیست
میزبان گفت : او نیز حمد پروردگار میگوید
میهمان گفت : من از حمدش نمیترسم از سجده اش میترسم![]()
و.............. حکایتی دیگر
و باز هم در روایت آورده اند روزی پشه ای بر گردن فیلی نشست و چون قصد رفتن کرد درگوش فیل گفت :
رفیق مواظب باش -چون من میخواهم بروم و ممکن است بال زدنم باعث شود بلرزی و تعادلت بهم بخورد
فیل نگاهی به پشه کرد و او را ندید و گفت تو کی آمدی که حالا میخواهی بروی
+ نوشته شده توسط الوندی در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 و ساعت
8:34 |
