به هر حال گاها برخی از پزشکان و تکنیسین های گچ گیری ممکنست بدلیل خستگی و یا هر دلیل دیگری اطلاعات کاملی به فرد در خصوص برخی مراقبت ها ندهند که در چند مورد به اطلاع میرسد.
1...قسمتهایی از پا که بیرون از گچ قرار دارند طی روزها و ماههای گچ گیری، پوست تازه تولید و پوست های مرده را دفع میکنند که صحنه زیبایی نیست، لذا باید هفته ای یکبار دستمالی را با اب ولرم خیس و روی آن قرار داد و بعد پلاستیکی روی آن کشید و بعد از یکساعت خیساندن، با لیف و صابون و گاها سنگ پا شستشو داد.
2...در هنگام دوش گرفتن، چنانچه آب به داخل گچ برود علاوه بر خارش احتمالی که زجر آور است باعث گندیدگی و بوی نامطبوع پوست مرده و بعضا در جراحی ها باعث عفونت خواهد شد که جهت پیشگیری بهتر است در ابتدا پا و یا دست را روزنامه پیچ و سپس با پلاستیک چند لایه پوشاند تا رطوبت و بخار ناشی از آبگرم، توسط روزنامه جذب و از ورود به داخل گچ مانع گردد.
3...بلحاظ عدم تحرک زانو و نوک انگشتان و مفاصلی که اجازه حرکت دارند این مفاصل دچار خشکی میشوند که لازم است هراز گاهی در ست های پیشنهادی تکنیسین حتما حرکات لازم را ایجاد تا از تبعات بعدی پیشگیری گردد.
4... استفاده از عصا تبعات و صدمات دیگری دارد که یکی از آن، فشار به کف دست و کانالهای عصبی و به تبع آن سرو کرخت شدن انگشت کوچک و انگشتری است که لازمه عدم ابتلا به آن تنظیم عصاست... قسمت بالای عصا باید فاصله دو تا سه انگشت با زیر بغل و دست هم باید طوری قرار بگیرد که بعد از وزن انداختن روی عصا یک قوس 10 تا 15 سانتی ایجاد شود.
پی نوشت...
بسیاری از دوستان ممکنست تمام این مصائب را متحمل شده باشند اما متاسفانه از انتقال تجارب خودداری کرده باشند که در نتیجه برای سایرین کمکی نخواهد بود لذا خواهشمند است نسبت به انتقال مطالب خست به خرج ندهید.
به زودی مطالب تجربی شخصی را در خصوص پارگی تاندن آشیل به انضمام تصاویر در وبلاگ دیار الوند منتشر خواهم کرد.
تنتان به ناز طبیبان نیاز مباد .
ارادتمند همگی
علی بیات
31 اردیبهشت 95
برچسبها: گچ گیری, حموم رفتن با عضو گچ گرفته, تنظیم عصای زیر بغل
1



زیاد دور نیست، امید هایی که پول تو جیبیشون رو پس انداز میکردند تا روز جمعه بتونند در استادیوم قدس همدا نبه تماشای بازی پاس بنشینند... شاید همان اندک پس انداز اجازه خرید ی ساندویچ سرد کالباس رو هم بهشون بده و انتظار چند ساعته در سرما و گرما به شیرینی ختم بشه.
با برد و پیروزی اش از پاستور تا میدان امام شهر را هلهله سر دادند و با باختش بغض کردند و مردانه در درون گریستند.
امید ها را در دل بر افراشتند و در مقابل باد رقصیدند و به رغم هزاران غم آشکار و پنهان، بر طبل کوبیدند تا تیم را تنها نگذاشته باشند.
در سرما و گرما با اتوبوس و مینی بوس و خودروهای شخصی بنزین هزاری سوزاندند تا دل بسوزانند و کباب نشوند.
و گاهی شاید باتومی هم از نیروی انتظامی و فحشی از تیم مقابل ... نوش جان ... می ارزد به بزرگی شهر
این نوجوانان عاشق پاس بودند، یک رنگ بودند و یک دست، هدف سبز و سفید بود و بی ریا دنبال پاس بودند
کاری هم به سیاسی کاری و سیاسی بازی و چگونگی اعطای این تیم به همدان نبودند، فقط و فقط لحطاتی به عشق همدان سرگرم باشند .
اطلاعاتی هم در مورد بخور بخور های احتمالی و پاداش های میلیونی و هزینه های میلیاردی تیم نداشتند، برایشان شمارش صفر قراردادها سخت بودند و تمام دارایی و حساب کتاب آنها شاید صد هزار تومان نبود اما قلبشان برای پاس می طپید.
اما حالا آن نوجوانان بزرگ شده اند و گوششان با اختلاسهای میلیاردی آشنا شده و میدانند میلیون چند تا صفر دارد و بازیکن با تعصب و بی غیرت کیست، میدانند که چگونه احساساتشان به بازی گرفته شد و بازی خوب از آب در نیامد.
میفهمند فوتبال کثیف چیست و چرا باید بدان دل نسپرند ... میدانند که دیگر درد دل هم بس نیست و باید امید به فرداها داشت ...
فرداهایی که شاید پاس از دسته دو به دسته یک و بعدها به "لیگ برتر" راه یابد چرا که بزرگ زاده، بزرگ زاده است و روزی قهرمان آسیا بوده نشان از همان بزرگ زادگی... هر چند این نجیب زاده، اسیر افکار کوچک باشد...
و به این امید قلم کوتاه می کنم که روزی پاس در لیگ برتر بعنوان فرزند همدان نام دیار الوند را پرآوازه نماید ...
بامید آن روز
علی بیات
29 اردیبهشت 95
و دو دلنوشته را در ادامه مطلب بخوانید >>>
برچسبها: تیم پاس همدان
ادامهمطلب
خوب میدانیم که لذتش فراتر از لذت آدمیان دیگر است و خطراتش همچنین.
آندم که دیگران در سحرگاهی سرد و یخ زده در زیر پتو میخزند ما دل به کولاک سپرده ایم.
آندم که دیگران از دیدن مه بر فراز کوهستان حظ میبرند ما در میان مه، گم شده ای بیش نیستم .
و در این بین مرگ، بودن و نبودن ما هم شکل دیگری دارد که همگی بدان آگاهیم.
...
روزها و سالها ممکن است همدیگر را نبینیم اما همان یک برخورد برایمان آخر دوستی و رفاقت است... ممکن است سالها از هم خبر نگیریم اما همان یک خبر هم برایمان کافیست.
کوهنوردی ورزش یاد ها و خاطره هاست.
بسیاری از ما صعود قلم در گنبد را بیاد داریم ... در آن بین مردی بود خوش مشرب و زلال صفت و خنده رو با ظاهری خاص. و محاسنی سپید چون رخ قلب.
وجودش در کنار همه دوستان انرژی بخش بود و مایه مسرت خاطر...
انگار میدانست که باید خود را دردل بسیاری حک کند چون ماندگار خواهد شد.
و دیروز آن روزی بود که دیگر آن دوست را برای همیشه باید در فایل ذهن خود حک کنیم ، مانند بسیاری دوستان دیگر...
کسی چه میداند این بهار آخرین بهارش است و اردیبهشت آخرینش...
هر یک خواهیم مرد، در بستر یا در جاده، کهولت یا شهادت...
اما چه خوب است مردن در آغوش معشوق که در آن مرگ و حیات زندگیست و اگر زندگی دیگری میخواهیم نه برای بودن در خود و لذایذ شهری است که برای بودن در آغوش همان معشوق است.
صمیمانه درگذشت آقای علی اسماعیلی مدیر عامل و موسس گروه کوهنوردی البرز گنبد را به دوستان گنبدی تسلیت میگوئیم و برایشان بردباری آرزومندم .
از طرف دوستان کوهنورد همدانی
برچسبها: علی اسماعیلی, گروه کوهنوردی البرز گنبد
و کمی عقب تر ...
روز دوشنبه یکی از اعضای تیم را دعوت به دو چرخه سواری کردم، اما او انگار پیامکم را پنجشنبه دیده بود و زنگ زد و گفت راهی کرکسیم بعد از ظهر...
گفتم خوش باشید، اونجا نرفتم و فرصتی باشه، بدم نمیاد صعود کنم...
خلاصه دوستان راهی بودند، 20 کیلومتری شهر را رد کرده بودند، راننده رو به هادی کرده و میگوید چرا پچ پچ میکنید خبری هست...
او میگوید صبح تماسی داشتم با یاسر...او هم بی میل به آمدن نبود...اما من گفتم ممکنه از چهار نفر بیشتر سوار نکنی و با کوله ها جا تنگ میشه...
راننده که خود بارها از یاسر برای حضور در برنامه های مشترک دعوت کرده بود، بلافاصله از دوربرگردان گرد کرده و رو به شهر بر میگردد، و با تماس به یاسر از او میخواهند خود را آماده همراهی کند.
او هر چه اصرار میکند که من کوله نبسته ام و شما جاده هستید بروید...تا وقت دیگر انشالله...کارساز نمیشود و نهایتا نیم ساعت بعد با سرعت عمل یاسر، راهی کاشان است...
برنامه به نحو احسن و با سازش و البته تنگی جا و بدون تنگ نظری به اتمام می رسد.
چند سالی میگذرد، یاسر راهی صعود یکی از قلل غربی است و دست بر قضا دوستی نیز راهی آنجاست...با یاسر تماس میگیرد که ما هم راهی آنجاییم با ما بیا...اما یاسر آنان را همراهی نمیکند و شهر به شهر با اتوبوس راهی و برنامه با موفقیت اجرا و بر میگردد.
کوهنوردان قدیم خوب به یاد دارند که اون برنامه هایی که با اتوبوس های بین شهری، به صورت تیمی طی میشد چه صفایی داشت...ترمینال و ناهار جمعی و نیسان و ...
اما حالا اکثریت خودرو دارند و گاها همین خودرو عامل تفکیک و تفویض و تعویض و تبعیض...
دیگر از انتظار اتوبوس و منت کشی راننده اتوبوس و بوفه نشینی و ... خبری نیست.
هر کس به حال خود حال میکند و نفر باحالتر را انتخاب میکند...
سال ها از این قصه گذشت، روزی به یاسر گفتم:
یاسر: چه قصه ای بود که آنروز با دوستانت، به رغم تنگی جا رفتی و آن دگری را به رغم فراق جا و بال نرفتی...
جواب جالبی داد که نتیجه این مقال است...
او گفت در برنامه اول که از جاده برای بردن من برگشتند ؛
"جا" نبود اما "جایگاه" بود...
و در برنامه دوم ؛
"جا" بود و" جایگاه " نبود
من جایی میرم که" جایگاه " باشه ...
نه "جا"
نوشته علی بیات
اردیبهشت 95
درود شاید نوشتن در باب اینکه عده ای بنام پاکسازی و حمل زباله و کارهای آن چنانی و بوق و کرنا کردن با خودروهایی شاسی بلند وارد دشت میشان شوند گزافه گویی است چرا که این جان برکفان !!!که حتی زحمت کوهپیمایی را بخود نداده اند خود نیازمند عده ای دیگر هستند تا بنام "پاکسازی" خودروهای اینان را به پایین هدایت کنند . که اگر بخواهیم در این موضوع سخن بگوییم مصداق یک ضرب المثل که " اگر در خانه کس است یک حرف بس است " دیگراینکه: هر چه بگندد نمکش میزنند وای به روزی که بگندد نمک این پست بر اساس مطالب منتشره در شبکه تلگرام تنظیم گردیده، چنانچه جهت تنویر تفکار عمومی، متولیان امر توضیحی دارند در خدمتم.
برچسبها: الوند